خواب زدگي
از خواب كه بيدار شدم يك ساعتي بود كه خوابيده بودم .
بيدار كه شدم چشم هايم هنوز از اشك خيس بود و اين اتفاق بندرت رخ ميداد .
تمام يك ساعتي كه خواب بودم را كابوس ديده بودم .
كابوس از دست دادن كسي كه در واقعيت از دست داده بودم .
در خواب انگار ميدانستم قرار به مرگ است و خودش گفته بود .
كساني كه انجا بودند خواسته بودند تا دقيقه هاي اخر زندگي اش را با گريه ام تلخ نكنم .
و من خيلي سعي كرده بودم و خيلي اشك چشمانم را پس داده بودم و خيلي مقاومت كرده بودم اما مگر چقدر ميشود قوي بود؟
دست اخر سرم را روي زمين گذاشتم و هق هق بلندي كردم . من هيچوقت از آن ادم هاي قوي نبوده ام .
لا به لاي گريه هاي بي امان ميخواستم حرفي بزنم نميشد . انگار ادم بخواهد كاري كند و نشود و نتواند و قادر نباشد .ميخواستم همان حرفي را بزنم كه وقتي در كودكي ميزدم ميخنديدي تا دوباره بخندي ...
ادم ها ميروند و درست در لحظه اي كه با خبر از رفتنشان ميشوي ذهن و دلت دست به يكي ميكنند براي ياداوري ساده ترين لحظات و خاطرات و شايد ساده ترين جمله ها كه ديگر حسرت اند ...
ادم ها ميروند و هرازگاهي به خواب هايت سرك ميكشند كه مطمئن شوند فراموش نشده اند ...
آدم ها ميروند اما خاطراتشان نه
ميروند ولي يادشان نه ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 0:16  توسط خرداد بانو |
پاييزهاي نه چندان دلچسب...ما را در سایت پاييزهاي نه چندان دلچسب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 71