همين اول كار كلي نوشتم و پاك شد .
نوشته بودم از اخرين باري كه وبلاگ داشتم خيلي وقت ميگذره بعد يادم اومد اخرين بارش همين دو سال پيش بوده پس شايد خيلي وقتم نيست همچين .
اولين باري كه فكر وبلاگ افتاد تو سرمون چند تا دختر اول دبيرستاني كوچولو بوديم كه از اينكه ديگه راهنمايي و دبستاني نيستيم كلي خوشحال بوديم و حال ميكرديم كه ديگه ميتونستيم بگيم دبيرستاني ايم .
ي روز از همون روزا رفتيم سايت مدرسه با سين و زيم و براي من ايميل ساختيم و بعدم وبلاگ سه تايي مون رو راه انداختيم .و يه ذره دير رسيديم به كلاس بعديمون
سين رفته بود خونه و چند تا مطلب كپي كرده بود و گذاشته بود تو وبلاگ ،فرداش كارمون شده بود چك كردن وبلاگ و خوندن نظرات و همش منتظر نظر جديد بودن ،چقدر ارتباطات اون موقع ها واسمون جذاب بود .
با اينكه همش به فكر قالب وبلاگ بوديم و اهنگ وبلاگ.چند وقت بعد ديگه هر كي واسه خودش ي وبلاگ زد .سين هنوز وبلاگشو داره ولي شايد بيشتر از يك ساله كه اپش نكرده ،از وقتي اينستاگرام هست ديگه كمتر كسي ميره سراغ وبلاگ خوندن ،شايدم ديگه كسي حوصله خوندن متناي طولاني رو نداشته باشه .
منم بعد اون يه چند تا وبلاگ زدم ولي نميدونم چه به سرشون اومد پاك كردم وبلاگ رو يا اسمشونو فراموش كردم خدا ميدونه .
ديگه اون دختر دبيرستاني پونزده ساله نيستم كه انقد دنياي مجازي برام جذاب باشه .ولي دو سه روز پيش كه وبلاگ لبخندهاي احمقانه يك زن رو خوندم ،يهو دلم خواست بنويسم يهو دلم خواست حرف بزنم .يهو دلم تنگ شد ..
پاييزهاي نه چندان دلچسب...ما را در سایت پاييزهاي نه چندان دلچسب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 71