زمستوناي كش دار ٣
چه قدر خوب بود وقتايي كه خيلي راحت ميتونستم از فكر كردن فرار كنم
وقتايي كه از تمام چيزاي ازار دهنده سعي ميكردم فرار كنم و واسه همشون راه حل پيدا كنم
امروز بهم ثابت شد كه انگار ديگه چندان نميتونم فرار كنم .
عصر از بيرون برگشته بودم
مامان و بابا تو هال بودن، رو مبل خوابم برد،بابا ريز ريز اذيتم ميكردو باهام حرف ميزد و مامان پتو انداخت روم
با هم حرف ميزدن
حس كردم چقد ارومم چقد دوست دارم اونجا بخوابم و اونام همش رو مبلاي كناري باشن
باهم حرف بزنن
بابا ريز ريز اذيتم كنه
مامان پتو بندازه روم ...
+ نوشته شده در جمعه هشتم بهمن ۱۳۹۵ساعت 1:4  توسط خرداد بانو |
پاييزهاي نه چندان دلچسب...ما را در سایت پاييزهاي نه چندان دلچسب دنبال میکنید
برچسب: زمستوناي, نویسنده: بازدید: 67