از روزمرگي تا خاطره

خرید بک لینک

امروز استاد اومده بود سركلاس و اولين حرفي كه زد اين بود :بچه ها شما چيكار ميكنين اوغات فراغت ؟

كل كلاس سكوت كرده بود يكي گفت فيلم ميبينم يكي هم اين وسط گفت نميدونيم و استاد گفت منم فك ميكنم شما نميدونين دارين چيكار ميكنين .

در مورد خودم بگم هم خودم نميدونم دارم چيكار ميكنم ! امروزم از اون روزاي كسل كننده بود .كلي كار تو يوني بعدم خونه و كلي پرخوري و خوابيدن تا عصر،بعدم الكي چرخيدن تو خونه و فيلم ديدن ! كلاس فردا هم كه نميخوام برم ! با اينكه اين همه خوابيدم ولي بازم خوابم مياد ! اما ميدونم به محض اينكه تصميم بگيرم بخوابم تا خود ساعت سه خوابم نميبره ! از اينكه روزام رو به بطالت ميگذرونم ديگه حالم داره به هم ميخوره ! كلي كتاب نخونده تو كتابخونم دارم ،هر دفعه ميرم شهر كتاب از ديدن كتاباي مورد علاقم ذوق زده ميشم و هي به خودم قول ميدم هرماه حداقل يكي از اون كتاباي كتابخونم رو بخونم بعد بيام واسه خودم اين جديداي دوست داشتني كه ندارمشون رو بخرم ! كاش ميشد عادت كتابخوني رو تو خودم ايجاد كنم ! ياد دوران دبيرستان و راهنمايي به خير ،مخصوصا اول دبيرستان و سوم راهنمايي ،دوران اوج كتاب خوني .چقدر اون موقع ها عاشق صادق هدايت بودم ،همه كتاباشو خوندم و كلي هم راجع به خودش خوندم ،يه فايل پي دي اف داشتم كه كل كتاباش بدون سانسور و دستكاري داشت و تقريبا همه رو خوندم به جز بوف كور ! انقد كه اين كتاب واسم نامفهوم بود ! يه بار خوندم تا وسطا هيچي نفهميدم ! دوباره خوندم بازم نفهميدم ! نميدونم چرا اعصابمو خورد ميكرد .ديگه نخوندمش !

داشتم ميگفت كه يادش به خير اون موقع ها ،يه كتاب كه ميخريدم شروع ميكردم به خوندنش و تا تمومش نميكردم از جام تكون نميخوردم ! چه شبايي كه تا صبح بيدار مي موندم و اخر كتاب كه ميرسيد هم كلي اشك ميريختم ! انقد كه چشام قرمز ميشد و مامانم همش غر ميزد كه واسه چي اين كتابا رو ميخوني ! هي ،لعنت به تكنولوژي كه از همه چي دورم كرد ،كه انقد همه رو تنبل كرده ،البته تكنولوژي كه قطعا بد نيست احتمالا ما (من)ادما هاي تكنولوژي نديده اي هستيم !

دلم واسه دوران نوجونيام خيلي تنگ شده ،البته كه دلم واسه اون ابروهاي موكت و زشت كه حتي نميشد ارايش كرد باشون تنگ نشده ،ولي دلم واسه مدرسه رفتن ،واسه حرفايي كه هيچ وقت تمومي نداشت ،واسه استرس هاي كنكور ،واسه اردوهاي راهنمايي .واسه اون موقع ها كه ميرفتيم موهامونو عين موهاي مهدي سلوكي كوتاه ميكرديم ،واسه اون موقع ها يه ذره شده .اون دوران هيچ وقت بر نميگرده ،كاش هيچ وقت ارزو نميكردم بزرگ شم .يكي از كلاسايي كه بيشترين استرس رو تو سال كنكور بهمون وارد ميكرد كلاس اقاي شين بود كه قلب مهربوني داشت ولي در ظاهر بداخلاق و سخت بود و هميشه انقد نصيحتمون ميكرد كه از شنيدن صحبتاش خسته ميشديم ،اخرين روز كلاسش يهو دلم گرفت ،تا به خودم اومدم ديدم دارم گريه ميكنم .و چقد از اقاي شين از گريه بدش ميومد .برگشتم ميز عقب كه از سين دستمال بگيرم ديدم ف و سين هم دارن گريه ميكنن .ولي اون روز اقاي شين اصلا نگاهمون نكرد ،شايدم كرد و به روش نياورد ،يادمه يه بار خيلي بد باهاش حرف زدم و بهم گفت تو چرا انقد دل نازكي ! اونروز اخر كه دلم گرفت ،كه يهو اشكام سرازير شد واسه اين بود كه ميدونستم من ديگه هيچ وقت هيجده هيفده و ... ساله نميشم ،هيچ وقت ديگه قرار نيست رو نيمكت بشينم ،هيچ وقت ديگه قرار نيست درگوش دوستام با هم از عشقاي احمقانه مون پچ پچ كنيم و خريت كنيم ،از عشق فلان بازيگر و فوتباليست بميريم و كل دفتر خاطراتمون رو پر از عكس نوشته راجع بهشون بكنيم و خيلي چيزاي ديگه.

من تو هيجده سالگي فهميدم خيلي چيزا ديگه هيچ وقت برنميگردن ! پس چرا انقدر ارزو ميكردم بزرگ شم ! چرا انقدر ارزو ميكردم هيجده ساله شم ،فقط واسه رانندگي؟فقط واسه راي دادن؟فقط واسه اينكه بگم بزرگ شدم خيدي ميفهمم مثلن؟الان دو ساله كه رانندگي ميكنم ولي حتي رانندگي هم هيچ جذابيتي نداره برام ديگه كه هيچ عصبيم ميكنه و گاهي هم دهنمو به فحش دادن باز ميكنه كه چي؟كه اينكه اين خلاف رفت اون چرا اونجا پارك كرده و اين چرا راهنما نزد ! اين چرا نورش بالاست ! حالا تو بيست سالگي ديگه دلم نميخواد بزرگ تر بشم ! فهميدن خيلي چيزام برام خوشايند نيست. دركشون هم همينطور -__-

ميخواستم بيام غر غر كنم و از روزمرگي ها و روزاي تكراري بگم كه پرت شدم تو خاطره هام -___-

پاييزهاي نه چندان دلچسب...

ما را در سایت پاييزهاي نه چندان دلچسب دنبال می‌کنید

برچسب: روزمرگي, نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 5:16

صفحه بندی